چی شد که به اینجا رسید؟!

 

علی تبدیل شده بود به یک مرجع تقلید فرهنگی!تفاوت سنی ١١ ساله‌یمان هم اهمیتی نداشت.

او رشد جوان میخواند و من هم(هرچند راهنمایی بودم).

او ایران جوان میخواند و من هم بعد از او(در صورتی‌که جوانی برایم یک آرزو بود).

او مهر میخواند و من هم(هرچند حرفهای بزرگانه و گاهی سیاسی‌اش را نمی‌فهمیدم).

او گل‌آقا میخواند و من هم به دنبالش(با وجود اینکه از معنی اصلی و پشت پرده‌ حرفها و عکس‌هایش سر در نمی‌آوردم).

رسید به جایی که علی دیگر با ما نبود.

من همچنان کتاب و مجله میخواندم؛اما چیزهایی را که خودم کشف،پیدا و انتخاب میکردم.

دانشجو شده‌بودم و بیکاری‌ام سروش جوان و نسل سوم میخواندم.

تا اینکه یکبار در نمایشگاه بین‌المللی کتاب و مطبوعات جلوی یکی از غرفه‌ها،یک خانمی دوتا مجله داد به دست من و دو تا به دست دوستم.خیلی نایستادیم.گرفتیم و رد شدیم.از آنجا خوشم نمی‌آمد.دلیل خاصی نداشتم.از بچگی از عنوان آن روزنامه خوشم نمی‌آمد.نمیدانم چرا ولی خوشم نمی‌آمد دیگر!شاید به خاطر آن بود که اولین بار در همان کودکی‌ها فکر کرده بودم برای شهری است که در آن زندگی میکردم و البته دوستش نداشتم!شاید!

چند روز بعد که نشسته بودم و آن دو تا مجله را تورق میکردم،اسمهای آشنایی تویش دیدم.اسمهایی که در نسل سوم و سروش جوان هم دیده بودمشان و از نوشته‌هایشان خوشم می‌آمد.پس انگار این یکی فرق داشت و به نظر چیز به دردبخوری می‌آمد.

یادم است همان روزها که مشغول خواندنش بودم به خواهرم(که مسئول خرید روزنامه خانه بود) گفتم این هم مجله خوبی است ها!اگر جایی دیدی بخرش.

از این توصیه حدود ٨-٩ ماهی میگذشت که آخرش یک روز که خودم مجبور به خریدن روزنامه شده بودم آنجا ببینمش و البته بخرمش.

با آن یک شماره دیگر هم اتفاق عجیبی نیفتاد.اما یکی دوبار دیگر که تصادفی دیدمش دوباره خریدم و خواندم و کم کم شدم وابسته.

از آن شماره به بعد دیگر سرگرمی،تفریح،فراغت و خیلی چیزهای دیگرم تبدیل شد به بودن با او ،با همشهری جوان.

/ 0 نظر / 21 بازدید