حس بعد از خواندن ناتوردشت

 

بعد از هزاران‌بار بی‌نتیجه ماندن تمام تلاش و علاقه‌ی من برای خواندن ناتوردشت، بالاخره خووندمش.اوه

یادم میاد چندوقت پیش وقتی آبجی‌کوچیکه خووندش گفت:خیلی مزخرفه.یه ماجرای بی‌سر و ته بی‌اهمیت!خمیازهدفتر خاطرات روزانه‌ی منو بخوونی جذاب‌تر از اینه!خوشمزه

سعی کردم این حرفش روی تعریفات(!) گسترده‌ای که از این کتاب شنیده و خوونده بودم اثر نذاره! خوونده بودم به عنوان یکی از ١٠٠ رمان برتر قرن بیستم انتخاب شده.تعجب

اما وقتی رسیدم به آخرش شده بودم عین همون هولدن مسخره که سر هرچیز الکی‌ای میخواست بالا بیاره!کلافه

اصلا نتونستم هولدن رو درک کنم که چرا اینقدر همه‌چیز رو زشت و نفرت‌انگیز میبینه! هی سعی کردم نوجوونی خودم یادم بیاد؛وقتی که بحران بلوغ من تمام زندگی و اعصاب دور و وری‌ها رو فرستاده بود روهوا! ولی هیچ‌وقت اینقدر گند به مسائل نگاه نمیکردم.

اصلا یکی به من بگه این سالینجر چی رو میخواسته به تصویر بکشه؟سوالچند روز علافی یه پسربچه‌ی خنگول عصبی به دردنخور؟!عصبانی یا مثلا احساسات مزخرف یه آدم بدبین زشت‌نگر؟!

                                             ***

پ.ن:خبر عروسی اعتمادی هم رسید! با یکی از آقایون گروه تابستونمون!قلبقلب

این برنامه هم بخت‌بازکن بودها!بغل توی این ۴-۵ ماه ۶تا از بچه‌ها پریدن!خوشمزهفکر کن!نیشخند

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
بیگانه

من زندگی می کنم با تمام تنفرهای هولدن .جالبه که ! اتفاقا من همین 2 ساعت پیش خودندش را برای بار نمي دونم چندم به پايان بردم.[چشمک]

ثنا

[چشمک]منم تعريف اين كتابو شنيدم اما نخوندمش.اگه اينطوري باشه كه ميگي كه مزخرفه