زندگی من و دوست جوانم

تصور کن:

اسیر شهری هستی که دوستش نداری و یکی از آرزوهای بزرگت اینه که ازش فرار کنی.

توی این شهر تو همیشه تنهایی.نمیتونی دوستان صمیمی داشته باشی به این دلیل که دور و وری‌هات جور خاصی فکر میکنن و البته زیاد هم دوست ندارن فکر کنن!

وسط این تنهایی‌ها و تکروی‌ها یکی رو پیدا میکنی که یک دوست درجه یک میشه برات؛همونی که میخواستی.همیشه با توئه،هر وقت که اراده کنی با هر حس و حال و وضعیتی که داشته باشی.

این دوست جدید یه جورایی آروم ونامحسوس تو و طرز فکرت رو پرورش میده و میسازه.بزرگت میکنه و یک دریچه‌ی باز میشه برای دیدن بزرگی دنیایی که توش قرار داری.

این غریبه همشهری، تو رو تنهاتر از همیشه و ازبقیه همشهری‌هات جدا میکنه؛اما به جاش به مردم دنیا نزدیکت میکنه!!

درسته که این دوست دوست داشتنی تو، یه آدم واقعی نیست اما به اندازه یه شهر تو خودش آدم داره.آدمهایی که شبیه به توئن و خیلی وقتها دقیقا با تو یه جور فکر میکنن؛خواسته‌ها و علاقه‌هاتون هم شبیه به همه و انگار ایده‌آل‌هاتون برای آینده هم همین طور.

فقط ...

تنها عیب بزرگ این دوست اینه که نمیتونی آدمهای دوست داشتنی توش رو ببینی؛فقط باید بخونیشون و دورا دور همقدم بودنشون با خودت  رو احساس و ستایش کنی!

..

..

..

این تصویر یه جورایی زندگی منه!

زندگی من و همشهری جوانم!!

 

/ 0 نظر / 15 بازدید