گاه در تنهايي

 
چیزی برای از دست دادن نیست
نویسنده : najme - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
 

 

من سرشار از نفرت و کینه‌ام! 

زمانی بود که از بدآمدن‌های آدمها چیزی نمی فهمیدم! ولی الان من سرشار از نفرتم! فکر نمیکنم چیزی باشد که از آن بدم نیاید! هیچ چیز نیست! هیچ چیزی.

میگویند مرز بین عشق و نفرت یک موست؟!

من عاشق بودم. خودم هم نمیدانستم؛اما بودم! عشق داشت مرا میسوزاند و من نمیدانستم چیست! اینکه عشق را نمی‌شناختم دلیل نمی‌شود که در وجودم نداشته باشمش!

اما الان این منم که سرشار از بغض و نفرت و کینه‌ام. خودم هم باورم نمیشود ولی این دلیل نمیشود که اینها نباشند!

اشتباه نکن!تمام عشق من سرجایش است!! عشق به چیزی تبدیل نشده؛سر جایش است(حتی شفاف‌تر و خالص‌تر از قبلش!)، فقط به همان اندازه نفرت هم همرا‌هش شده. به همین سادگی! و به همین وسعت و گستردگی!!

دلم نمیخواهد کسی را بکشم یا زندگی‌اش را سیاه کنم! اما دلم میخواهد غرور همه‌یشان را بشکنم. دلم میخواهد اشکشان را در بیاورم. دلم میخواهد قلب‌شان را تنگ کنم(البته برای زمان کوتاهی!به اندازه‌ی کوتاهی قد فهم و شعور و احساس‌شان).

اینها آدمهای کثیفی‌اند که جواب خوبی را با خوبی نمیدهند. نکبت سراسر وجودشان را گرفته‌است! دنیا را به اندازه‌ی قلبهایشان کوچک و به اندازه‌ی شخصیت‌شان حقیر می‌بینند! اینقدر ناتوان و گمراهند که از آدمهای عاشق می‌ترسند!

مگر یک انسان عاشق با یک قلب پاک میتواند کسی را زمین بزند که اینقدر از او می‌گریزند؟!

چقدر دلم میخواهد جواب این تنگ نظری‌هایشان را بدهم. اما چگونه؟!

مگر با یک قلب عاشق و زخم‌خورده میشود کاری کرد؟! میشود جنگید؟!

میگویند  کینه بیشتر از آنچه به کسی آسیب برساند، صاحبش را نابود میکند؛ اما من که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم! نابودی همین الان من است!

من عاشق بودم؛ ولی چرا نفهمیدم؟!

من عاشق بودم؛ ولی چرا هیچ کس نفهمید؟!

کاش حداقل تو فهمیده بودی! همین تو! تویی که این آتش را به پا کردی و رفتی! همین تویی که پشتت به من است و آتش‌بازی دلخواهت را نمی‌بینی!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:چه طور توونستی اینقدر راحت همه چیزو ندید بگیری؟!

این نهایت بی انصافی بود!

 


 
comment نظرات ()