گاه در تنهايي

 
من ٬ فريدون مشيری ٬ همراه با حافظ !!
نویسنده : najme - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
 

سلام.

(ببخشيد٬دست خودم نيست. بايد اول سلام كنم.نكنم شب خوابم نميبره!!)

يه سوال! شاعر مورد علاقه شما كيه؟ شعر مورد علاقه‌تون چي؟

شعر كه(قربونش برم) فت وفراوون همه‌جا هست٬مخصوصا شعر خوب. جديدا ترانه هم كه بهش اضافه شده٬ كه اون‌هم جنس خوب زياد توش پيدا ميشه.

نه‌نه!من شاعر نيستم٬ ادبيات هم نخووندم؛ اما شعر رو دوست دارم. مخصوصا كه خودم كشفش كرده باشم! مهم نيست قبل از من چند نفر خوندنش و تجليلش كردن.

تا حالا تجربه كردين؟! اينكه يه شعري رو از يه شاعري(مشهور يا غير مشهور و...) رو بخوونيد؛خوشتون بياد وهي بخونيدش و زمزمه‌اش كنيد تا حفظ بشين؛ و بعد از مدتي اون رو همه جا ببينيد: نقل مجالس ادبي و غير ادبي ٬ لابه‌لاي يه آهنگ ناب با يه خواننده‌ي محشر و يا به هر شكل قابل عرضه‌ي ديگه‌اي!

ديدين چه كيفي داره؟!؟! با ذوق و شوق توي دلتون داد ميزنيد:واااااااااااااااااااي!شعري كه من دوستش دارم!

همين!

چيز خاصي نمي‌خواستم بگم! فقط يادم افتاد٬ در مورد شعري كه دوستش دارم(و البته هنوز معروف نشده!!) حرف بزنم وبهتون توصيه كنم اگه نخوندينش حتما بريد بخوونيدش. شعري از فريدون مشيري. شاعري كه هيچوقت از خووندنش سير نميشم؛ چه تو شاديهام وچه تو غمهام.

يادمه ترم دوم ،درس ادبيات،همون جلسه اول تحقيق در مورد فريدون رو برداشتم و مجبور شدم جلسه دوم ترم برم ارائه بدم.استاد بهم ۱۰ دقيقه وقت داد.۲۰ دقيقه از  شاعر محبوبم گفتم و ۱۰ دقيقه بعد از وقت(كه خورد به زنگ تفريح!!)٬ همه رو به زور نگه داشتم تا يكي از شعرهاش رو به عنوان نمونه براشون بخوونم!!

همين كنفرانس من رو بين هم‌ترميهام معروف كرد!! وآماج متلك‌هاي ادبي قرار داد.

بيتهاي محشرش رو براتون مينويسم٬پيدا كردن بقيه‌اش زحمت خودتون.

اسم شعرش اينه:

همراه با حافظ

درون معبد هستي

        بشر٬در گوشه‌ي محراب خواهش‌هاي جان‌افروز

            نشسته در پس سجاده‌ي صدنقش حسرت‌هاي هستي‌سوز

به دستش خوشه‌ي پربار تسبيح تمناهاي رنگارنگ

       نگاهي ميكند سوي خدا  - از آرزو لبريز -

به زاري ـ از ته دل - يك دلم ميخواست ميگويد!!

         شب و روزش٬ دريغ رفته و اي‌كاش آينده‌ست.

...

       ***

دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود

      خدا با بنده‌ها‌يش مهربانتر بود!

     از اين بيچاره مردم ياد مي‌فرمود !!

...

         ***   

دلم مي‌خواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه ميكردند!

...

         ***

دلم ميخواست يك بار دگر او را كنار خويش ميديدم٬

    به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي‌ماندم٬

        دلم يك‌بار ديگر -همچو ديدار نخستين - پيش پايش دست وپا مي‌زد!

شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي‌وهو ميكرد٬

             غم‌گرمش نهانگاه دلم را جستجو ميكرد؛

دلم ميخواست دست عشق - چون روز نخستين - هستي‌ام را زير و رو مي‌كرد!!

(هميشه به اين بند ‌اخير كه ميرسم خود به خود لبخندم(!!)ميگره!وقتي شعر رو سر كلاس خووندم خيلي خواستم جلوش رو بگيرم؛اما نشد.نمي‌خواستم به بچه‌ها نگاه كنم(روم نميشد) اما حس فضولي نذاشت.نگاه كه كردم ديدم همه عين خودم٬با لبخند مليح زل‌زدن به روبروشون)

...

        ***

مگو اين آرزو خام است!

     مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است!

اگر اين كهكشان از هم نمي‌پاشد؛

      وگر اين آسمان در هم نميريزد؛

               بيا تا ما

                            فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم٬

         به شادي

                       گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم!!

خوب بيييد!!


 
comment نظرات ()