گاه در تنهايي

 
باز هم بازی
نویسنده : najme - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧
 

 

 پدرخوانده‌ی عزیز باز هم به بازی دعوتم کرده!
باز هم ممنون پدر!
نوشتن ۵ آرزوی محال.
(اما انگار آرزوهای معمولی روزانه‌ام٬ بیشتر دست‌نیافتنی و محالن!!)
                                       ***
۱.دلم میخواست پسر بودم!با همین خصلتها و اخلاق و روحیات فعلیم!(همین‌جوری هم همه بهم میگن من خیلی مردونه‌ام)
۲.خیلی دلم میخواد جای یکی از این آدمها می‌بودم(بدون وجود بعد غیراخلاقی شخصیت‌هاشون!!):
جود لاو ٬ فرانچسکو توتی ٬ ایکر کاسیاس ٬ روجر فدرر(با اون لقب دهن‌پرکن مرد شماره‌ی یک تنیس جهان!) ٬ ژاستین هنین‌هاردن ٬ نیکول کیدمن ٬جولیا رابرتز ٬ بیل گیتس !
یا حداقل یکی از اعضای خانوادشون!
۳.این سردرد لعنتی دست از سرم برداره!(میترسم به خاطرش برم گردونه خونه‌ی بابام!)
۴.با یه دندانپزشک ازدواج میکردم!(که بدون هیچ هزینه‌ای به بهترین شکل دندونهام رو درست کنه!پدرم در اومده  زیر دست این دندانپزشکهای بی‌وجدان)
۵.به هرچی که دلم میخواست(توی هر دو دنیا!!)میرسیدم!!

 


 
comment نظرات ()