گاه در تنهايي

 
دغدغه‌های یک روز ناشاد
نویسنده : najme - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
 


صبح که پا شدم از خستگی(روحی) نا نداشتم؛از بس که خوابهای پر پوچ و بی سرو ته دیده‌بودم.
***
«همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی‌اش؛چیزی رو بنویس که بتونی پاش رو امضاء کنی؛چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش وایسی!»
این رو باید به یه نفر تذکر بدم!(این پاراگراف اول یادداشت این هفته‌ی عیسی محمدی٬توی همشهری‌جوانه.)
***
توی اتوبوس٬صدای مکالمه پشت سری‌هام رو شنیدم.خانم میانساله که ایستاده بود به دختر جوونه گفت:الهی خوشبخت شی!
تو دلم گفتم فقط مونده بود این یکی خوشبخت بشه که شد!!
همون لحظه واسه‌ی خودم متاسف شدم.اینکه چشم دیدن خوشختی یه آدم غریبه رو نداشتم.
شاید به این دلیل که از قیافه‌اش خوشم نیومد!شاید هم به خاطر این که نشسته بود و ماها ایستاده بودیم!شاید هم به خاطر مزاحم تلفنی‌اش که یکبار بهش میگفت صدات نمیاد٬دفعه بعد میگفت اشتباه گرفتی؛ولی همچنان جوابشو میداد!
***
عصر قرار بود بریم نمایشگاه هفت سین.خیلی خسته بودم.گفتم یه ربع می‌خوابم و میریم!۳:۱۵خوابیدم و ۶:۱۵ پاشدم!
به نمایشگاه و بقیه‌ی خریدهای ضروریم که نرسیدم هیچ٬تکرار پرستاران رو هم از دست دادم.
این سریال رو اینقدر دوست دارم که از دست دادن تکرارش هم ناراحتم میکنه!(با تری سالیوان یه همذات پنداری عجیبی دارم.گاهی فکر میکنم خود خودمه!!)
***
اسم خواب عصر٬خواب نبود.شکنجه روحی بود!تمام مدت با خودم درگیر بودم.صدای اذان هم که بلند شد خواب میدیم می‌خوام وضو بگیرم اما دستام پر از رنگه.رنگ طلایی؛که هیچ‌جوری هم پاک نمیشد.می‌خواستم به نماز برسم ولی این رنگها نمیذاشت!
***
چند روز پیش توی یه جلسه٬سخنران حدیثی خوند که میگفت:ملعون است کسی که نماز مغربش را وقتی بخواند که ستاره‌ها طلوع کرده باشند٬و نماز صبحش را وقتی که ستاره‌ها غروب کرده‌اند.
وسط اذان بیدار شدم.خواستم ملعون نباشم!اما وسواس ناشی از خواب عصرم دست از سرم برنداشت٬تا اینکه ستاره‌ها طلوع کردند!
***
چرا دین من باید همچین چیزهایی توش باشه؟!من میگم حدیثش یا جعلیه یا مخصوص خشک مقدسهای متعصب!
***
امروز(فکر کنم)فینال یه چیزی بسکتبال بود.باز هم مهرام و صبا باتری.اما صبایی که آیدین رو نداره دیگه انگیزه‌ای واسه تماشا بهم نمیده!هرچند بعید میدونم تلویزیون هم پخش کرده باشه!
***
خودم رو جریمه کرده بودم که امروز پا نذارم سمت کامپیوتر!چرا اینقدر ضعیف‌النفس شدم؟!
***
شاید همه‌ی این مشغله‌های ذهنی اعصاب‌خردکن واسه‌ی اینه که نماز صبحم رو وقتی خوندم که هیچ ستاره‌ای دیده نمیشد!!!!

***
(همه اینها چیزهای کوچیکی‌ان که شاید به چشم‌نیان؛اما ناراحتی‌های ناخودآگاه و اجتناب‌ناپذیرشان٬بدون اینکه بفهمی روزت رو خراب میکنن!)


 
comment نظرات ()