گاه در تنهايي

 
یه دوست خوب
نویسنده : najme - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 

 

شب جالبی بود!قلب

این روزها انگار باید اتفاق های جالبی بیفته!متفکر

تلفن دیروز طیبه و تلفن امشب ...!

دلم نمیخواد اسمش رو بگم.عینکمیخوام لذت دونستنش فقط واسه‌ی خودم باشه!بغل

.

.

تو دنیا،لذت‌های کوچیکی هست که شاید به نظر خیلی‌ها ناچیز باشه،ولی همون‌ها میتونه یه خوشحالی بزرگ رو به تو هدیه بده!تو رو بخندونه؛با یه لبخند طولانی!اینقدر که لبخندت همه رو به شک بندازه!خیال باطل

                                                     ***

مهم نیست!

مهم اینه که هنوز چیزهایی هست که تو رو خوشحال کنه و هنوز کسایی هستن که لذت دوستی رو برای تو زنده کنن!قلب

                                                     ***

خدایا ممنون!قلبممنون از بابت این موهبت جدید!!قلب


 
comment نظرات ()
 
 
فرار از خانه
نویسنده : najme - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
 

تا حالا به فرار فکرکردین؟!سوالتعجب

جدا از لذتی که آدم فکر میکنه تو فرار و تجربه‌ی یه سبک جدید زندگیه،خوبی‌اش اینه که میتونی از خودت هم فرار کنی!تعجبتا چند وقت یه جور دیگه فکر و رفتار کنی!از خود راضیبغل

من هم دارم فرار میکنم!از خودم،از خونه،از دور و بری‌ها،از سوالهای پایان‌ناپذیر و  نگاه های عجیب غریب‌شون و البته از خیلی چیزهای دیگه!

داریم میریم یه جایی که نه این ایرانسل نکبت آنتن بده،نه اینترنت  دم دست باشه!بغل

به یه جور تبعید دارین فکر میکنین؟!شیطان

نه بابا!جای خوبیه!خیال باطلخیلی سرسبز و قشنگه!کلی هم آدم جدید و عجیب و جالب داره!

یه اردوگاهه!برای دانش‌آموزهای ...!من هم(به قول آبجی کوچیکه) اون وسط‌ها واسه‌ی خودم خود درگیر بازی‌در میارم!سبزمتفکر(به عنوان یه مربی!!اوه)

جمعه عصرها میریم،چهار روز بعدش برمیگردیم.

خوبه دیگه!تشویقچهار روز فرار هم برای خودش نعمتیه!

خدایا!ممنون بابت این لطفت!قلبهر چند صدای بعضی‌ها رو در اورده!

فقط حیف که شبکه دردسترسمون نیست!ناراحت

احتمالا باید دست به دامن این باجه‌های پستی خدمات ارتباطی بشیم!البته این چیزیه که از پیام بازرگانی‌ها فهمیدم!خب اگه روستائی‌ها بتونن ایمیل هاشون رو چک کنن،سبزما هم میتونیم به دوستهامون یه سر بزنیم دیگه!نیشخند

پ.ن:همه‌ی اینها رو گفتم که بگم اگه دیدین یک کم نمیام و برم نگین طرف بی‌معرفته!خجالت

 


 
comment نظرات ()
 
 
تفاوت آدمها
نویسنده : najme - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
 

-چقدر خوب شد که اسپانیا قهرمان یورو٢٠٠٨ شد!بغل

وقتی تیم محبوبت قهرمان میشه،تا چند وقت آدم روحیه مضاعف پیدا میکنه!مخصوصا قهرمانی‌ای که بازیکن محبوبت جامش رو بالای سر ببره!قلبهورا

دیشب شب خوبی بود!قلب

فقط من نمی‌فهمم چی میشه که بعضی‌ها طرفدار آلمان میشن!تعجبجدی میگم!من واقعا نمیتونم درکشون کنم!(شرمنده‌ها،ولی آخه) آلمان هم شد تیم؟!سبزنیشخند

-این آبجی کوچیکه شده ستاره سهیل!نمیشه پیداش کرد!یا بیرونه تا دیر وقت؛یا اگر هم تو خونه‌اس،یا تو اتاقشه،یا توی حیاط داره مکالمه تلفنی به عمل میاره!!یا اینکه به هر صورت در دسترس نیست!(چه یا تو یائیه اینجا!!سبز)

حالا مقایسه کنید با این جناب س که به قول خودش هفته‌ای-10 روز یه بار، یه sms احوالپرسی میفرستاد.عصبانیحدودآ هفته‌ای هم 1بار،1ساعت حرف میزدیم!البته حرف که چه عرض کنم،بیشتر داشتیم بحث میکردیم و سنگهامون رو وا میکندیم!ناراحت

-امروز هم وقت دندانپزشکی داشتم!وقتی خواستم مرخصی بگیرم از سر کلاس،بچه‌ها با تعجب پرسیدن تنها میری؟!تعجب

در جواب من که گفتم من تمام کارهای شخصی‌ام(از خرید گرفته تا دکتر رفتن) رو تنها انجام میدم،دهن همه شون نیم‌متر باز شد!تعجب

به نظر خودم هم عجیب اومد.احتمالآ یا من خیلی آنرمالم یا اونها!متفکرسوال

-نظرتون در مورد یه آدم 162 سانتی 38 کیلوئی چیه؟!سوالمتفکرهیپنوتیزم

قدش که آدم رو یاد تام کروز میندازه!مژه(مخصوصا که هر دوتاشون  62‌ئین!!)؛اما احتمالا هیکل این یکی تداعی کننده‌ی گالومه!استرس(درست گفتم؟!همون که تو ارباب حلقه‌ها بود!فکر کنم اسم دیگه اش اشمیگل بود.)

 


 
comment نظرات ()
 
 
حس خوبی ندارم!!
نویسنده : najme - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
 

-ببخشید به خاطر کم‌کاری این چند وقتم.اینقدر بدبختی جدید داشتم که تکنولوژی جدید دیگه جایی واسه عرض اندام نداشت!

-معذرت میخوام اگه این پستم فقط موج منفی داره!اگه حوصله غم و غصه و گله و شکایت رو ندارید اصلا نخونیدش.

-آبجی کوچیکه هم پرید.

دیشب عقدکنونش بود.

-جدآ خوشحالم از اینکه آبجی کوچیکه ازدواج کرد.مخصوصا به خاطر اینکه یه شوهر آدم‌وار درست و حسابی گیرش اومده.خدا رو شکر!

وخیلی خوشحالم از اینکه دیگه تحت فشار بزرگترها نیستم.همیشه میگفتن من سد راه خوشبختی اونم.

خیلی وقتها دلیلشون برای به زور بله گرفتن از من اون بود.ولی این بهانه رو دیگه ندارن.این یعنی نفس راحت کشیدن!! 

اما  یه چیزی هست که خیلی داره اذیتم میکنه!

میدونید چیه؟!

یه بغض تو گلوو یه دل‌به شدت شکسته توسینه!

من تمام تلاشم رو برای خوشبخت بودن و شدن کرده بودم!اما چرا باید این بلاها سرم میومد.

من از خدا نمیگذرم.

اصلا بگید دارم ناشکری میکنم و کفر میگم!

مهم نیست.شما که تو زندگی من نیستید.از چیزهای بین من و خدام هم خبر ندارید.من همه چیزم رو به خاطر خدا دارم و از خیلی چیزها و البته خوشی‌ها و لذت‌های دوران نوجوانی و جوانی‌ام  گذشتم.اما اون هیچ چیزی در مقابلش بهم نداد!

جدا میگم.

هیچ چیز به درد بخوری بهم نداد.

حالا دارم میفهمم که الکی نبوده که بعضی‌ها به جنگ با خداشون رفتن.

حیف!حیف!حیف!

حیف از تمام اون لحظه‌هایی که پای جانماز تلف شد!

حیف از تمام اون کارهایی که به خاطر رضایت اون انجام شد یا نشد!

حیف از عمر و جوانی یه دختر معصوم خوش‌خیال به وعده‌های پروردگارش!

-من دیگه نجمه قبلی نیستم.

دارم میرم به سمت رها شدن!رها شدن از بند ایمان!

ایمانی که هیچ خیری وخوشی دنیایی توش نباشه مطمئنا هیچ خیر و خوشی اخروی‌ای هم توش نیست!

-با این حال هنوزمیخوام تشکر کنم!

خدایا!ممنون که آبجی کوچیکه رو خوشبخت کردی!(هر چند وضعیت الان اون، کار آینده‌ی من رو خیلی خیلی سخت کرده!عقل آدمهای امروز به چشمشونه و دائم در حال مقایسه!!)

خدایا!ممنون که من رو یه دختر ویژه آفریده!یه دختر به‌شدت بااستعداد و البته شکست خرده و خردشده!!اینقدرمتفاوت از بقیه خلقم کردی که همیشه توی چشم و مورد توجه باشم و همین بشه مصیبت بزرگتر من.اینکه همیشه نگاه دور و وری‌ها به توئه و لیز خوردن و غرق شدنت رو همه دارن نگاه میکنن.

به احتمال زیاد سرنوشت من میتونه ته‌مایه‌ی یه رمان یا فیلم پرفروش باشه!و باز هم در جهت منافع آدمهای اطراف!

مهم نیست!توی این زندگی دیگه هیچ چیزی مهم نیست!

-میدونید بزرگترین اشتباه من تو زندگی‌ام چی بود؟!

اینکه به خدا و حرفهاش اعتماد کردم!همین!!

 


 
comment نظرات ()