گاه در تنهايي

 
اشک‌های دل‌انگیز یک مرد!
نویسنده : najme - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧
 

 

فکر میکردم محرم امسال حال و هوای خوبی برام داشته باشه،اما نداشت!

فکر میکردم چون بیشتر از هر زمانی تو تمام عمرم دل‌شکسته و ناامید و دلتنگم، بهتر میتونم با این روزهای غم‌انگیز ارتباط برقرار کنم. اما نشد؛مثل همیشه!

میگن غم و قصه‌ی زیاد دل رو سنگ میکنه! احتمالا راست میگن!

چقدر دلم گریه میخواد!! یه گریه درست و حسابی. یه گریه‌ای که عین بچه‌ها تا یک ساعت بعدش هم داشته باشم هق‌هق کنم! یه گریه‌ای که دلم رو آروم کنه! یه گریه‌ای که بهم بباورونه(!) که زندگیم همینیه که دارم می‌بینم، نه هیچ چیز دیگه‌ای! یه گریه‌ی اساسی.

                                                   ***

من عاشق گریه‌ی بعضی از مردهام!

نَــــــــــــــــه! اشتباه نکن! من سادیسم یا بیماری روانی دیگه‌ای ندارم! فقط به نظرم اشک‌ ریختن‌های بعضی از مردها خیلی قشنگ و دوست داشتنیه!

مثلا همین گریه‌ی شب عاشورای علی درستکار،آخر برنامه‌ی این شبها!

نمیدونم چقدر از این اشک‌های پشت ویترینی واقعی و بدون بازی و بی‌غل و غشه!

اما بدون در نظر گرفتن مسائل حاشیه‌ای و جانبی،بعضیا خیلی قشنگ گریه میکنن.تازه تو این لحظه خیلی هم قشنگ‌تر میشن! (و البته هستند و زیادند کسانی که گریه کردنشان دل و روده‌ی آدم را به هم پیچ و تاب میدهد!!)

تصاویری زیادی از این‌جور لحظه‌ها تو ذهنم نیست؛ اما یکی که خیلی دوستش دارم،گریه‌ی حاتمی‌کیا است؛ وقتی که تو بلاد غربت داشته از کرخه تا راین رو می‌ساخته! دلش میگیره و موقع گریه دوربین رو روشن میکنه و شروع میکنه به درد دل (فکر کنم با خانومش).

خیلی اون گریه رو هم دوست دارم.

                                                     ***

من دلم یه گریه‌ی اساسی و قشنگ میخواد!

 


 
comment نظرات ()
 
 
چیزی برای از دست دادن نیست
نویسنده : najme - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
 

 

من سرشار از نفرت و کینه‌ام! 

زمانی بود که از بدآمدن‌های آدمها چیزی نمی فهمیدم! ولی الان من سرشار از نفرتم! فکر نمیکنم چیزی باشد که از آن بدم نیاید! هیچ چیز نیست! هیچ چیزی.

میگویند مرز بین عشق و نفرت یک موست؟!

من عاشق بودم. خودم هم نمیدانستم؛اما بودم! عشق داشت مرا میسوزاند و من نمیدانستم چیست! اینکه عشق را نمی‌شناختم دلیل نمی‌شود که در وجودم نداشته باشمش!

اما الان این منم که سرشار از بغض و نفرت و کینه‌ام. خودم هم باورم نمیشود ولی این دلیل نمیشود که اینها نباشند!

اشتباه نکن!تمام عشق من سرجایش است!! عشق به چیزی تبدیل نشده؛سر جایش است(حتی شفاف‌تر و خالص‌تر از قبلش!)، فقط به همان اندازه نفرت هم همرا‌هش شده. به همین سادگی! و به همین وسعت و گستردگی!!

دلم نمیخواهد کسی را بکشم یا زندگی‌اش را سیاه کنم! اما دلم میخواهد غرور همه‌یشان را بشکنم. دلم میخواهد اشکشان را در بیاورم. دلم میخواهد قلب‌شان را تنگ کنم(البته برای زمان کوتاهی!به اندازه‌ی کوتاهی قد فهم و شعور و احساس‌شان).

اینها آدمهای کثیفی‌اند که جواب خوبی را با خوبی نمیدهند. نکبت سراسر وجودشان را گرفته‌است! دنیا را به اندازه‌ی قلبهایشان کوچک و به اندازه‌ی شخصیت‌شان حقیر می‌بینند! اینقدر ناتوان و گمراهند که از آدمهای عاشق می‌ترسند!

مگر یک انسان عاشق با یک قلب پاک میتواند کسی را زمین بزند که اینقدر از او می‌گریزند؟!

چقدر دلم میخواهد جواب این تنگ نظری‌هایشان را بدهم. اما چگونه؟!

مگر با یک قلب عاشق و زخم‌خورده میشود کاری کرد؟! میشود جنگید؟!

میگویند  کینه بیشتر از آنچه به کسی آسیب برساند، صاحبش را نابود میکند؛ اما من که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم! نابودی همین الان من است!

من عاشق بودم؛ ولی چرا نفهمیدم؟!

من عاشق بودم؛ ولی چرا هیچ کس نفهمید؟!

کاش حداقل تو فهمیده بودی! همین تو! تویی که این آتش را به پا کردی و رفتی! همین تویی که پشتت به من است و آتش‌بازی دلخواهت را نمی‌بینی!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:چه طور توونستی اینقدر راحت همه چیزو ندید بگیری؟!

این نهایت بی انصافی بود!

 


 
comment نظرات ()
 
 
یک نفر نیست که غم‌های مرا بشناسد
نویسنده : najme - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 

 

خسته بود،خیلی خسته.

روحش خسته بود؛خیلی خسته تر از جسمش! با این وجود خوابش نمی برد.

تمام روز را گریه کرده بود. نه تمام روز را! از بقیه می ترسید؛از طرز فکر و نگاهشان.برای همین گریه اش توی دلش بود. اگر دقت میکردی،فقط از لرزش چانه و لبش میشد فهمید که دارد توی خودش گریه میکند.جلوی آنها را نمیتوانست مثل اشکهایش بگیرد.

گاهی که اوضاع بیش از حد غیرقابل کنترل میشد،بدون اینکه کسی بفهمد اشک میریخت.

همه او را با این عنوان میشناختند که گریه بلد نیست؛بس که سنگدل است.ولی او داشت گریه میکرد! خودش هم تعجب کرده بود که اینقدر چشمانش آب دارند!

با خودش فکر میکرد که تمام عمرش موضوعی پیش نیامده بود که تا این حد از او اشک بگیرد!!

(طفلک راست میگفت!هیچ وقت کسی یا چیزی را از دست نداده بود که به این اندازه دوستش داشته باشد.)

باورش نمیشد حرف دلش این باشد. یک عمر در مورد حرف دلش جور دیگری فکر کرده بود!!

خوابش نمی برد. حتی تاریکی پشت پلک هایش هم نمیتوانست خوابش کند!

او باید فکر میکرد تا خوابش ببرد؛اما انگار فکرش خالی شده بود.  یک جور خلاء نمیگذاشت به چیزی فکر کند. آخر میدانید؟! چیزی که همیشه به آن فکر میکرد حالا دیگر نبود! چیزی که مدتها شب و روز همراهش بود،توی فکرش،تمام جاهای خالی را گاهی پر میکرد، دیگر نبود! البته بود ها! برای او نبود.

این خلاء حتی نمیگذاشت بخوابد! خودش هم نمی فهمید چه اش است.انگار بغض ها و اشک های تمام آن روز رفته بود و تمام توان و احساسش را هم با خودش برده بود!

حتی از این که در آن خانه ی درندشت تنها خوابیده بود هم نمیترسید!

(طفلک خیلی گناه داشت! حقش این نبود.)

نمیدانست به چه ولی تلاش میکرد که به یک چیزی فکر کند!...

یک چیزهایی آمد؛ چند تا کلمه. زیاد طول نکشید که جمله ذهنی اش کامل شد.

شروع کرد به تکرار.کار بهتری به فکرش نرسید.هی با خودش تکرار کرد. تکرار و تکرار و تکرار.باید این جمله را میگفت،به خودش! اما شهامتش را نداشت.

به زور دستش را دراز کرد،گوشی اش را برادشت و شروع کرد به تایپ.هر چند یقین داشت که Sendاش نمیکند!

Bebin ruzegar key o koja majburet mikone tavane qalb o ghoruriyo ke shekasti pas bedi

درست است که خیلی جمله ی کوبنده و مهمی نبود، اما نمیخواست چیزی بگوید که خیلی ناراحتش کند.همین بس بود!

دوباره شروع کرد به تکرار. همین یک جمله! اینقدر این جمله توی سرش چرخید تا کم کم پلک هایش سنگین شد.خودش نفهمید کی بود؛اما درست زمانی بود که زنگ بیدار باش داشت محکم توی فرق سرش کوبیده میشد.بدون اینکه بفهمد چه صدائیست و از کجا می آید!

 


 
comment نظرات ()
 
 
حس بعد از خواندن ناتوردشت
نویسنده : najme - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
 

 

بعد از هزاران‌بار بی‌نتیجه ماندن تمام تلاش و علاقه‌ی من برای خواندن ناتوردشت، بالاخره خووندمش.اوه

یادم میاد چندوقت پیش وقتی آبجی‌کوچیکه خووندش گفت:خیلی مزخرفه.یه ماجرای بی‌سر و ته بی‌اهمیت!خمیازهدفتر خاطرات روزانه‌ی منو بخوونی جذاب‌تر از اینه!خوشمزه

سعی کردم این حرفش روی تعریفات(!) گسترده‌ای که از این کتاب شنیده و خوونده بودم اثر نذاره! خوونده بودم به عنوان یکی از ١٠٠ رمان برتر قرن بیستم انتخاب شده.تعجب

اما وقتی رسیدم به آخرش شده بودم عین همون هولدن مسخره که سر هرچیز الکی‌ای میخواست بالا بیاره!کلافه

اصلا نتونستم هولدن رو درک کنم که چرا اینقدر همه‌چیز رو زشت و نفرت‌انگیز میبینه! هی سعی کردم نوجوونی خودم یادم بیاد؛وقتی که بحران بلوغ من تمام زندگی و اعصاب دور و وری‌ها رو فرستاده بود روهوا! ولی هیچ‌وقت اینقدر گند به مسائل نگاه نمیکردم.

اصلا یکی به من بگه این سالینجر چی رو میخواسته به تصویر بکشه؟سوالچند روز علافی یه پسربچه‌ی خنگول عصبی به دردنخور؟!عصبانی یا مثلا احساسات مزخرف یه آدم بدبین زشت‌نگر؟!

                                             ***

پ.ن:خبر عروسی اعتمادی هم رسید! با یکی از آقایون گروه تابستونمون!قلبقلب

این برنامه هم بخت‌بازکن بودها!بغل توی این ۴-۵ ماه ۶تا از بچه‌ها پریدن!خوشمزهفکر کن!نیشخند

 


 
comment نظرات ()